خرید بک لینک
ایسای عزیزم 25 ماهگیت مبارک دخترم

این روزها تازه از مریضی و حساسیت دارویی به سفکسیم راحت شدی که خیلی اذیت شدی

یه تولد فاطمه برات گرفت و یکی هم مهد گرفتم ولی هفته بعد تولد دخترم را انشالله میگیرم

برچسب: نویسنده: حسین اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 16:30

سال 88 وبلاگ پارسا را درست کردم پارسا 8 ماهه بود این وبلاگ دوستهای عزیزی به من داد الان 116 ماهگی پارسامه این روزها بازیگر شده و تازیه فیلمبرداری تموم شد و پسرم کلا به عرصه هنر راه یافتانشالله که بدر

برچسب: نویسنده: حسین اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 16:30

سلام دختر قشنگم

امروز 26 ماهه میشی

روزها خیلی زود داره میگذره عزیزدلم

انقدر قشنگ حرف میزنی که همه دوست دارن بخورنت

زندگی من دوستت دارم

برچسب: نویسنده: حسین اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 16:30

بیست و نهم دی ماه هم گذشت و یک ماه بر سن عشقم اضافه شد

این ماه سالگرد عروسی شب یلدا و دیدار با یکی از دوستان وبلاگیم بود

برچسب: نویسنده: حسین اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 16:30

بیست و نه بهمن هم رسید یک ماه تا پایان سال و دو ماه تا تولد دورقمی پارسام

چقدر زمان زود می گذره مثل برق و باد

پسر موفقم همیشه شاد زندگی کن

برچسب: نویسنده: حسین اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 16:30

تولدم به همراه آیسای 28 ماهه شیرین زبان

از خواب بیدار شد من و دید اومد تند تند پیشم گفت میخوایم تولد بگیریم به مامانت هم نگو

برچسب: نویسنده: حسین اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 16:30

12 اسفند شانزده ماهگی آیسای عزیزم

16 ماهه که دخترم بهترین هدیه خداست و زندگی ما را شیرین تر کرده خدایا ممنونم بابت این هدیه قشنگت

امروز تولد مامان هم هست دومین تولدی که دخترم با منه ممنونم از خدا به خاطر وجود دختر م پسرم و همسر عزیزم

برچسب: نویسنده: حسین اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 26 فروردين 1397 ساعت: 12:52

ببست و نه اسفند ۹۶هم رسید و سال داره تموم میشه همه چیز مثل برق داره میگذره و من در حسرت روزهای کودکی تو پسرم کاش همه لحظه هات را کنارت بودم برات ارزوی خوشبختی میکنم 

امسال خیلی دوست داشت کت بخره که براش خریدم پسرم اجرای دوم تاترش هم عالی بود 

امیدوارم سال خوبی را تمام و سال بهتری را اغاز کنید 

خدایا شکرت 

برچسب: نویسنده: حسین اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 26 فروردين 1397 ساعت: 12:52

روزها می گذرد و تو بزرگتر می شی و شیرینتر انقدر شیرینکاری می کنی که بعضی هاش رو یادم می ره بنویسم دیگه اسم و فامیلیت رو کامل می تونی بگی با بابا رضا رفته بودی بانک بابا می گه کارمند بانک پرسید فامیلیتون چیه و تو سریع گفتی مقانی یعنی مقامی که کلی کارمند بانک تعجب کرده بوده  به عمه های من می گی عمه تن به زنعمو می گی زنعموتن و می دونی عمو دیگه نیست می گی ع

برچسب: نویسنده: حسین اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 26 فروردين 1397 ساعت: 12:52

صفحه بندی